وقتی در گوشه گوشه ی دفتر خاطراتم نام قسم خورده ی تو را می نویسم تمام غصه هایم را از یاد می برم.
تنها به تو فکر می کنم چون تو بودی که فکر کردن را به من آموختی ، به تو که در این دنیای غریب دستم را گرفتی و نجاتم دادی تا احساس غریبی نکنم ...
به من آموختی که آسمان شب ،ترسی ندارد،وقتی که ستاره ای همچون تو در آن می درخشد
آموختی که هیچ چشمانی نمی تواند چشم دریایی تو باشد.
همیشه قلب تاریک و خسته ی من به امید تو شاد می شود.
همیشه تنهایی و درد من با تو شور ونشاط می گیرد
همیشه بغض گلویم برای تو فریاد می زند.
ودر آخر
همیشه اشک چشمم به راه تو جاری می شود...
اگر یک روز مرا غمگین و نارحت دیدی...
اگر یک روز مرا در حال خود دیدی...
بدان که ترانه ی زندگیم را شنیدم،ترانه ای که با آن فقط غم را احساس می کنم
ترانه ای که با شنیدن آن اشکهایم از چشمانم سرازیر می شود، به یاد تو
ترانه ی بسیار غم انگیزی ست ،زیرا که زندگی برای من ،هیچ معنایی نداشت.
ترانه ای که فقط به جرم عشق سرودم .
ترانه ای که فقط برای تنهایی خود سرودم
ناامید از زندگی می شوم وقتی به آن گوش می کنم
زیراکه سنگ را آب می کند
پس قلبم ، من ، چه بگوید....
گلایه نیست:
زیبا بارها و بارها درد کشیدم و گفته ام که در مسیر عشق حتی اگر به بهانه ی نگاه کردن به پشت سرت هم برگردی عاشق ات تا دنیا دنیاست زیر یک سوال پررنگ بدون جواب می رود.
عشق معامله نیست
که اگر قیمت مناسب باشد به اندازه کافی بری و بمانی و اگر روبان نقره ای رنگ جعبه ی هدیه اش یک تای اضافه داشت زیر همه چیز بزنی و بروی....
نازنین دیروز،و بی مهر امروز،وبی وفای فردا ،همیشه عزیز وتا ابد دوست داشتنی من....
عوضت نمی کنم با هیچ کس و هیچ چیز،تو هم بی جهت سعی نکن که مرا از چشم روشنت بیندازی .
من جاییم قرص قرص است و به این سادگی ها که هیچ ،با همه ی سختی ها نمی افتم زیبا...
حادثه
دوست داشتن تو یک حادثه بود
از آن حادثه هایی که تنها یک بار در تمام عمر اتفاق می افتد:
مثل تولد یا مرگ...
دوست داشتنت خوب بود ، دوست داشتنت را دوست داشتم
با این که تو هیچ وقت نبودی،یعنی نخواستی که باشی
با همه چیز کنار آمده بودم، با نداشته هایت ، عاشق نبودنت ، تنها بودنم
اما ناگهان آمدی...
انگار چیزی را جا گذاشته بودی یا گم کرده باشی
و درست زمانی آمدی که دیگر چیزی از من باقی نمانده بود
آمدی اما دیر آمدی...
خواستی بمانم و تنهاییت را پر کنم ...اما...
خسته ام...
خسته ام از این تکرارها
از قصه ی دیر کردن ها و دل بستن ها
هیچ می دانستی که چقدر مرا عادت داده ای
عادت داده ای به اینکه همه را مثل تو ببینم
مثل تو بشنوم،مثل تو بو کنم ،عادت داده ای به مهربانیت
لعنت به تو...
لعنت به من...
لعنت به این زندگی...
ادم های ساده:
آدم های ساده را دوست دارم
همان هایی که بدی هیچ کس را باور ندارند،همان هایی که برای همه لبخند میزنند
ساده زندگی میکنند
همه را دوست دارند
چتر محبتشان را بر سر همه میگیرند
وجودشان پر از سرسبزیست
زود می بخشند
عاشقانه زندگی می کنند
همان هایی که بوی ناب "آدم"می دهند
اما حیف
کسی آنها را نمی ببینند
احساسشان نمی کند
غم هایشان رانمیفهمند
اشک هایشان را نمی بینند
کسی چنین آدمی را می شناسد؟؟؟؟
مرا ببخش:
اگر چه غم از نوشته هایم می بارد.
اگر چه بوی درد و فراق در دفترچه ام همچنان جاری یست.
اما چه کنم که در اوج غم و درد به سر می برم.زندگی برایم آنقدرسخت شده که حتی نفس کشیدن راهم را به زور می توانم بکشم.
به قلبم گوش بده که چه آهی می کشد .این قلب محزون وشکسته ام است می بینی در چه حسرتی به سر می برد؟
این اشک های من هستند که می بارد ،نه این باران نیست اشتباه نکن، این سیل اشک هایم است.
من زنی که تنها در آغوش خرواره های غم و غصه خانه کرده ام،بیا جلو قدم در خانه ام بگذار ، تماشایست،من تمام اشک هایم را قاپ کرده ام و به دیوار غصه چسبانده ام.
نه اشک نریز ،خاطراتت را یاداوری نکن ،من عادت نکرده ام اشک کسی را در بیاورم،جز اشک خودم ،چون من تمام عمرم را با اشک به سر می بردم،
وقت رفتن نیست،نفسی بمان،البته اگر طاقتش را داشته باشی و بتوانی امروز را مهمان من باشی،اما،برای پذیرایی از تو چیزی ندارم
جز آب اشکم![]()
وقتی که دلتنگ میشم،خودم را دست تنهایی می سپارم،اون منو با نرده بون دنیا میبره اون بالا بالاها،رو پشت بوم دنیا،جایی که به خدا نزدیکترم
اونجا میشینم و به همه چیز فکر می کنم
به خیلی کسا،به خیلی چیزا
اون موقع است که دریچه قلبم باز میشه،دلم می خواد داد بزنم و غم وغصه هام رو از دلم پرت کنم بیرون،ولی یکی اروم دره گوشم میگه:
هییییییییییییییییییییییس،ارووووووم باش
مبادا کسی از غمت خبردار بشه
مبادا کسی رو با غم هات ناراحت کنی
پس مجبور میشم سکوت کنم ...بی صداگریه کنم
اروووم
یه جوری که هیچکی نفهمه
با خدا حرف میزنم
ولی بازم سوالم بی جواب میمونه...
بازم من می مونم و سکوت خدا
یهو چشمم به ماه میفته،ماهی که حالا خیلی بهم نزدیکه،با خودم میگم: کاش منم ماه بودم و یه همدم داشتم
یه همدمی مثل ابر،ابری که وقتی اشکهای ماه جمع میشه،بغض گلوشو فشار میده ،وقتی دلش از غصه پر میشه،خیلی زودابر رو صورت ماه رو میپوشونه ،تا کسی اشکاشونبینه،تا اگر اشک ریخت زود اشکاشو پاک کنه وخودش بجای ماه گریه کنه ،که کسی نفهمه ماه دلش گرفته ،داره اشک میریزه،تا ماه یادش بمونه هیچ وقت تنها نیست
هیچ کس هیچی نمیگه:
من ساکت، خدا ساکت ،ماه ساکت،ابر ساکت
ولی اونجایکی داره حرف میزنه...به زبون خودش ،یه ستاره پر نورو بزرگ.
ستاره با چشمک زدش می خواد یه چیزی رو به من بفهمونه
ولی..
ولی هر چی تلاش می کنم نمیفهمم،شاید می خواد بگه تو تنها نیستی ،تنها نیستی چون خدا هست،ساکت نشسته و نگات می کنه ،حرفاتو گوش میده
دلم می خواد اون بالا بمونم ،بمونم چون اون بالا همه هوای همدیگر رو دارن .دوست دارم از ادما و این دنیاجدا بشم
ولی حیف.......
حیف که سرنوشت ما آدما تو این دنیا رقم خورده
حیف که باید این دنیا و آدمهاش و تحمل کنیم...
دل من صندوق صدقات نیست
که گاهی سکه ای محبت در ان بیندازی
و
پیش خدادلت فخر فروشی کنی
که
مستحقی را شادکرده ای
پایانی برای قصه ها نیست ،نه بره هاگرگ می شوند نه گرگها سیر...
خسته ام از جنس قلابی آدمها...
دار میزنم خاطرات کسی را که مرا دور زده،
حالم خوب است...
اما گذشته ام درد می کند
ستاره زندگیم هم انگار رو به خاموشیست
دیگر چشمک نمیزند
دیگر سوسو نمی کند
انگار او هم فهمیده که باید خاموش شود
برای همیشه
تا ابد
نم نم باران می بارید
ما زیر باران بودیم
نم نم باران می بارید
و
ابر ها ،آسمان ،کوچه های خلوت ،خیابان های ارام
همه ما را تماشا می کردند
چقدر تما شا چی دارد این دنیا
اما چرا می بارید؟؟
به حال که می بارید؟؟
من
یا
تو
یا شاید هم
من و تو









