چه گرم ميكند مرا پيام آشناي تو . صداي آشناي تو چه عاشقانه مرا در وراي
فكر ها خطاب ميكند و من جواب ميرهم اي هميشه ماندني در قلب من ،
مرا صدا بزن
سپيده ي لبان تو پيام عشق ميداد و من كنار خاطرات خسته ام تو را
مرور ميكنم . صفاي جان من نشانه اي براي با تو بودن است و برق
چشم هاي من براي ديدنت به انتظار مانده است .
زمان عاشق شدن قسم به عشق خوردم ، قسم به جان تمام
عاشقان دنيا كه قلب عاشقم فقط به ياد تو همواره زنده باشد .
به انتهاي دل نوشته كه ميرسم كلام را به تو تمام ميكنم و اين چنين
تو را خطاب ميكنم :
بهترينم مرا صدا بزن ! با وفا ترين بي وفاي روزگارم مرا صدا بزن !
ميدانم كه نميداني چقدر دلم برايت تنگ شده ، رنج ها كشيدم تا تو را
به سنگ فرش برهنه ي دلم برسانم .
اينجا كه روز ها بي تو تكراري و بي حوصله ، رنگ خاكستري ميگيرند .
شبانه كابوس هاي مرده ام را دفن ميكنم هيهات از ناله هاي بي جواب !
آسماني ميخواهم تا برايت از ذل بي انتهايش ستاره ها را حراج كنم ،
دستهايي ميخواهم تا برايت از باغ عشق گلهاي محبت را بچيند و مرا
به عرش چشمانت برساند و آنجا درخشش عشق پاكم را با چشمان
بي حسادتم تماشا كنم .
نميدانم قرار است چند بهار پاييزي را تجربه كنم ، اين راهم نميدانم شب ها
با نامه هاي پرپرم چگونه شبها را صبح خواهم كرد .
اين روز هاي بي لياقت لحظه ها را فنا ميكنند ... و من در حسرت يك جمله ي
تازه ام تا باورهايم را خنجر نزنند . مدت هاي طولاني ست كه ستاره ات
را ديگر در شبهاي پوسيده پيدا ميكنم .
امروز غم نديدنت دوباره دستانم را ميلرزاند .
برچسب:
نویسنده: کسری اسدیان