خرید بک لینک

بیدار که می شوم، چشمهایم را باز نمی کنم. همانطور که خوابیده ام، می غلتم به سمت تو، خودم را می چسبانم به تن داغت، کتف برهنه ات را می بوسم. تو خودت را می چسبانی به من و آغوشم را فتح میکنی. دستم حلقه می شود دور تن مردانه خواستنی تو. سرم را غرق می کنم لای موهایت که همیشه بوی بهار می دهند، به نیت تبرک وشفا. نفسهای تو را می نوشم، گرمای تنت را به تن می کنم تا روئین تن شوم. بعد، آرام زیر گوشت زمزمه می کنم ببین دستهایم از تو دورند، ببین پاهایم مرا به تو نمی رسانند، ببین روی دست زمانه مانده ام.

جواب که نمی دهی، می فهمم روز تازه ای آغاز شده. چشمهایم را باز میکنم .هوا هنوز تاریک است، کنار پنجره می ایستم، و به روی خودم نمی آورم که چقدر نیستی. آفتاب به تدریج به آسمان می رسد، روز بر می آید، و من میان مردم گم می شوم و در تمام روز وانمود میکنم از یاد برده ام، مرا از یاد برده ای...

برچسب: نویسنده: کسری اسدیان تاريخ: سه شنبه 21 آبان 1398 ساعت: 18:21

صفحه بندی