نمیدانم چرا خواب وخوراک راازمن ربوده ای
نمیدانم چرا شب ها خوابت را میبینم
نمیدانم چرا وقتی تورا میبینم قلبم تندتر میزند
نمیدانم چرا وقتی اسمت را میشنوم
جریان خون به صورتم میدود ورسوایم میسازد
نمیدانم چرا از دوریت ساعت ها بر بهنای صورتم
اشک میریزم وبا صدای بلند توراصدا میکنم
نمیدانم چراوقتی دیگران را میبینم
تورا درآنان جست وجو میکنم
وخدا خدا میکنم که ای کاش توباشی
که نزد من آمده ای
ومیخواهی..................
که مرا با خود همسفرکنی
وازمن میخواهی که با تو بمانم
تا آخرین نفس
وتا آخرین لحظه زنده بودنمان!!!!!!!!!!!!!
نمیدانم چرا میخواهم ازتوتکیه گاه محکمی برای خود بسازم!
نمیدانم چراازاینکه روزی بخواهی تنهایم بگذاری
اینقدر میترسم
نمیدانم چرااگربی تو بمانم میمیرم
نمیدانم چرا انقدر دلتنگت هستم
نمیدانم چرا انقدربی تابی میکنم
نمیدانم چرا دنیا بی تو اینقدر برایم بی ارزش شده
نمیدانم چرا شبهایم بی تو اینقدر سیاه وتار شده
نمیدانم چرااینقدر آشفته وسرگردانم
نمیدانم چرااینقدردرخواب توراصدا میزنم
من فقط یک چیز میدانم
وآن هم این است:
با تمام وجود واز ته دل
دوستت دارم عشق من!!!



